یکشنبه 26 بهمن 1404 , 11:30




نقد یک فیلم؛
گوشواره جابهجای "موجود"
فاش نیوز - روز پنجشنبه ۸ بهمن، فیلم "موجود"، را از شبکه نمایش دیدم. فیلم ترسناکی بود. ترسیدم… نهفقط از فیلم، از خودِ حسی که توی دلم مینشست.
حتماً آدمهایی را دیدی که تظاهر به دوستی میکنند؛ ولی کارهایشان شبیه آنچه ظاهرشان نشان میدهد نیست... فیلم چنین مضمونی داشت.
ترس فیلم با ترس دلم قاطى شده بود. صحنهها تمام میشدند، ولی حسش میماند. بااینحال، فکر میکنم دیدن موجود، در آن حالِ بد، بیحکمت نبود. انگار ترسی که توی فیلم بود، بهانهای شد برای ترسهایی که از آدمهای متظاهر بر سرم میآید، را بشناسم. هیچ پرسیدید چرا یک بلا چند بار سرت میآید؟ چرا این آدمها هی دورت زیاد میشوند.
برویم سراغ فیلم، برایتان توضیح میدهم؛ چون این فیلم بهتر میتواند شما را توی واقعیت عرق کند.
فیلم درباره چند دانشمند سرشناس بود. در حین تحقیقات، موجودی را پیدا کردند؛ از آبهای سرد و یخزده بیدارش کردند. انگار هزاران سال خواب بوده؛ نه از خستگی، از برنامهریزی. منتظر فرصت بوده. از آن خوابهایی که طرف میداند کی بیدار شود.
موجود همین که چشم باز کرد، شروع کرد به کمکردن دانشمندان؛ یکییکی، به طرز دردناک بیتوضیح. خون دوست بود.
جالب این بود که بعد از هر قتل، خیلی شیک و مجلسی، شکل قربانی را میگرفت. البته اوایلش قربانیها را میکشید به جای خلوت. بعد فرار میکرد. دانشمندان نمیفهمیدند سر دانشمند قربانی چه آمده. فقط میدیدند از یکوری به سمتشان میآید. همان صدا، همان طرز راهرفتن، حتی همان جملههای کلیشهای؛ نگران نباش، درست میشود. سعی میکرد جلب اعتماد کند. در اصل موجود اولی را کشته بودند. آن که ظاهرش ترسناک بود. بدلهای او در تن و بدنهای موجه انتشار پیدا میکرد.
روانشناسی میگوید: اعتماد، سریعتر از ترس ساخته میشود. ما به کسی که شبیه ماست، زودتر دل میدهیم؛ حتی اگر بوی خطر بدهد. باور نمیکنیم که او خطر دارد برای ما. چون قیافهاش شکل ماست.
گروه دانشمندان از موجود ناشناخته وحشت کرده بودند، ولی نه از قدرتش؛ از اینکه دیگر نمیتوانستند آدم واقعی را بشناسند. بفهمند چه کسی واقعاً آدم است؟
همه افتاده بودند دنبال تست و آزمایش و اسکن و ادا. اما موجود بدلی همه چیز را از بین میبرد.
یکی از دانشمندان زن بود. به بقیه گفت: از خونش بفهمیم، از صداش، حتی از دندانش. چون موجود بدلی نمیتوانست دندان پر شده را بازسازی کند.
همه سلاح به دست گرفتند. به هم اطمینان نداشتند. از همدیگر میترسیدند. زیرچشمی به هم نگاه میکردند.
حقیقت این است که شرّ، پیچیده است. شناساییاش راحت نیست. قرآن خیلی ساده میفرماید: فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ.بیماریِ دل است؛ نه قیافهاش عجیب است، نه حرفش. فقط کمکم همهچیز را خراب میکند.
آخرش فقط یک زن ماند و یک مرد. زن خسته بود، اما ذهنش هنوز کار میکرد. به مرد نگاه کرد. دنبال چیز عجیب نمیگردد؛ دنبال همان جزئیات کوچکی میگردد که همیشه نادیده گرفته میشوند.
بعد آرام، خیلی آرام، گفت: تو هم از آنها هستی… چون گوشوارهات تو گوش چپت بود. حالا تو گوش راستِ. بعد شعله گاز را به طرفش گرفت و مرد را آتش زد.
همین. نه دادگاه، نه گلوله، نه قهرمانبازی. چون حق، اهل شلوغکاری نیست. قرآن میگوید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ. یعنی وقتی چوب حق بلند شود، باطل خودش میترکد؛ لازم نیست چوب را محکم بزند. شر محکوم به فنا شدن است.
واقعیت این است که آدمها هم همیناند. لازم نیست ظاهرشان شبیه هیولا باشد. کافیست یک خصلت بد، یک اطاعتِ کور، یکذره دلِ سیاه… همانی که اولش میگوییم: ولش کن، چیز مهمی نیست. بعد فاجعه بهبار میآید، نشان دهند.
روانشناسی اسمش را میگذارد عادیسازی. قرآن اسمش را زودتر گفته بود: غفلت.
حقیقت این است که آن موجود باستانی هیچوقت از بین نرفته، فقط یاد گرفته شبیه ما باشد. شبیه ما حرف بزند، شبیه ما شعار بدهد، حتی بلد باشد کِی آیه بخواند، کِی اشک بریزد، کِی بگوید منم مثل شما. اما همیشه یک جا خصلت پلیدشان را نشان میدهند.
یک نشانهٔ ریز، یک ترکِ کوچک، یک گوشوارهٔ جابهجا. شناختنش سخت نیست. فقط دلِ بیدار میخواهد؛ نه هیجان قهرمانشدن، نه فریاد نجات دنیا. گاهی فقط حواست باشد گوشواره کدام گوش است. همان فرق بین انسان و هیولای خونآشام میشود.
|| قنبر مبارز

















